شیطون کوچولو

بدون عنوان

شیطون کوچولوی من دیروز که ازکارم برمیگشتم خونه نزدیک محل کارم یه فروشگاه بزرگی هست که بازیها وکتاب های هوشی کودکان رو عرضه میکنه رفتم اونجا تو ذهنم بود که برات فلش کارت هایی تهیه کنم که حروف الفبای فارسی همراه با انگلیسی روداشته باشه خیلی بین چیزایی که تو فروشگاه بود گشتم تا اینکه چیزی رو که میخواستم پیدا کردم . امیدوارم به خوبی ازشون استفاده کنی نفسم. ...
31 ارديبهشت 1394

روزهای شیرین با امیرحسین

پسرک شیطونم به حالت دو راه میره ومیچرخه ومیرقصه , خودشو لوس میکنه و وقتی کاری میخواد انجام بده که مورد قبول ما نیست یا به اصطلاح خراب کاری کنه زبونشو درمیاره و هر موقع زبونشو درمیاره بیرون   ما متوجه میشیم که یه شیطنتی میخواد انجام بده  موقع نماز خوندن مدام میگه نماس نماس نماس یعنی به من مهر بدین بعدشم سرشو میذاره رو زمین وسجده میکنه یه موقع هایی هم مهرو میذاره تو دهنش و میگه نماس نماس  مدام اسم همه رو نام میبره و میگه : بابا بابا   امیرحسین بابا چی     بابا ات ات  امیرحسین بابا چه جوری ات  بعد دستشو به نشانه زدن میبره بالا ومیاره پائین ومیگه ای ای هر چیز...
29 ارديبهشت 1394

سفرمشهد94

سلام قند عسلم زمانی این پست و میذارم که از سفر برگشتیم سه شنبه بعد ازظهر به سمت مشهدحرکت کردیم وشنبه صبح تهران بودیم سفرمون بد نبود خوش گذشت مخصوصا به تو که همش به من چسبیده بودی فکر کنم به تو بیشتر از همه خوش گذشت  موهاتم اونجا کوتاه کردیم یعنی به عبارتی کچلت کردیم این اولین باری بود که به آرایشگاه میرفتی           اینم عکس امیر مهدی با امیرحسین که هر چی میخوری به امیرمهدی هم میدی ومیگی  : مدی مدی بخو بخو           وای که عکس گرفتن از توی وروجک خیلی سخته      رفتن امیر حس...
28 ارديبهشت 1394

روزهای زندگیم گرم میگذرد با تو

نفسم امیرحسین  با توام ...چرا هر چه نگاهت میکنم حریص ترت میشوم؟ چرا هر روز برایم زیباتری ؟ چرا عطر تنت را هر چه عمیق تر نفس میکشم کم می آورم ؟ چرا وجود کوچک و لطیفت اینقدر آرامم میکند؟ چرا تو میخندی من دلم پرمیکشد؟ چرا جانم در مقابل هر نفست فدا میشود؟ چرا تمام آرامشم با بودنت کامل میشود؟ چرا دل نگران هر لحظه ات هستم ؟ چرا اینقدر دوستت دارم پسرم ...اصلا قدری ندارد! من در تو تمام شدم... تو زندگی هستی ...خود خودش! چرا این همه شگفتی را...این همه احساس بی نظیر را...این همه دیوانگی را...یک چون  است ... من یک مادر هستم.. مادر یک زندگی! خوشحالم با تو مادر شدم...   ...
19 ارديبهشت 1394

بدون شرح

جمعه بد از ظهر رفتیم خونه باباسه وشب با هم رفتیم دریاچه چیتگرکه خیلی شلوغ بود به همین خاطر تو ورودی دریاچه نشستیم. واین هم شما از بدو ورود....         این هم عسلم که  بازیاشم مثله خودش شیرینه ​       حالا برعکس         ...
13 ارديبهشت 1394

بدون عنوان

عزیز دلم پنج شنبه مامان پیشت بود قند نبات نمیدونی که وقتی پیشتم چقدر خوشحالم شنبه روز پدر بود وتعطیل پنج شنبه هم شرکت تعطیل شدومن یه روز بیشتر پیشت موندم . دکترت برات آزمایش نوشته بود وباید انجامش میدادی که مشخص بشه کمبود ویتامین وکم خونی نداشته باشی صبح با هم رفتیم آزمایشگاه تا آزمایشت رو انجام بدی. برای آزمایش باید حداقل 3ساعت ناشتا بودی ومن خدا خدا میکردم که تو راه نا آرومی نکنی ومه مه نخوای  البته باید بگم رفتنی خوب همکاری کردی چند بار گفتی مه مه منم گفتم نیست  توام بغض کردی وسرتو گذاشتی رو شونه هام ویه کم هق هق کردی  ولی بعد آروم شدی و به آزمایشگاه رسیدیم .خلاصه که فکر میکنم برای از شیر گرفتنت کلی باهم داستان خواهیم داش...
13 ارديبهشت 1394

بابای گلم روزت مبارک

تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست . . . اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند و با وجود همه مشکلات ، به تو لبخند زد تا تو دلگرم شوی . . . که اگر بدانی چه کسی کشتی زندگی را از میان موج های سهمگین روزگار ، به ساحل آرام رویاهایت رسانده است ؛ ” پدرت “را می پرستیدی . . .     ...
13 ارديبهشت 1394

بدون عنوان

نمیدانم چشمانت با من چه میکند فقط وقتی که نگاهم ... میکنی چنان دلم از شیطنت نگاهت... میلرزد که حس میکنم زیباست ... فداشدن برای چشمهایی که... تمام دنیاست ...   ...
1 ارديبهشت 1394
1