شیطون کوچولو

خاطرات امیرحسین

آرام جانم

آرام جانم این روزها به زیباترین وجه ممکن حرف میزنی کلمات را پشت سر هم میگویی کلماتی پر از بدعت و تازگی ... انقدر که بیش از نیمشان را اول بار است میشنوم جمله هم میگویی برای وصف زیبایی جمله گفتنت کلمه ای پیدا نکردم که عطشم را بخواباند همین قدر بدان تو که حرف میزنی دیوانگی در من دست و پا میزند ... عزیزم حتم دارم روزی که این نوشته را میخوانی لبخند ملیحی بر لبانت نقش بسته لبخندی از سر شوق ، از خاطرات خوش کودکی لبخندی از روزهای اول جمله گفتنت ... که برایت باور کردنی نیست این گونه بودنت را ،این  گونه کوچک و تازه کار بودنت را عزیز بی همتای من امروز من می نویسم و تصور م...
21 مرداد 1394

20 ماه با تو بودن

دیدی ناز پرورده ام ؟ دیدی چه زود گذشت ؟ همین 20 ماه با تو بودن را میگویم ... 20ماه که بوسیدن چشمانت شده عادت قبل از خوابم ... 20 ماه که هرصبحم رابا شکرانه ی داشتن تو آغاز میکنم وهرشب چشمانم رابا آرزوی سلامتی تو میبندم... 20 ماه که پر بود ازلحظه های بکر وناب ، پر بود ازشادی وغم ، پربودازعشق،ازمهربانی،ازعطرخدا... انگارهمین دیروزبود که تو را پیچیده درپتوبه من دادند ! همین دیروزبودکه برای اولین بار بوسیدمت... و حالا تو شده‌ای 20 ماهه ای همه چیز تمام..  شده ای دلربا، عزیز جان...  زود گذشت امیرحسینم، خیلی زود ... می دانم که باقی عمرمان هم به همین ...
21 مرداد 1394

نمایشگاه پرورش فکری وهنری کودک ونوجوان

سلام عزیزم جمعه هفته پیش 94/05/16 رفتیم نمایشگاه پرورش فکری وهنری کودک ونوجوان  که شما حسابی ذوق کردی وبرات اسباب بازی ها وچیزایی که اونجا دیدی جالب بود یدونه مامان .  اینم عکساش جون ودلم    ...
21 مرداد 1394

بیاموز

امیرحسینم ، نور دیدگانم  بیاموز...که لبخند ارزان ترین راهی است که میشود با آن نگاه را وسعت داد. بیاموزکه میتوانی تنها با بخشیدن دیگران به آرامش روحی برسی. بیاموزکه نفرت،آئینه دل را سیاه میکند همانطورکه محبت به آن جلا می بخشد. بیاموز که خداوند همه چیزرادریک روز نیافرید، پس دلیلی ندارد که بیاندیشی که همه چیز رادر یک روز به دست بیاوری. بیاموزکه زندگی را از طبیعت یاد بگیری  چون بید متواضع باشی چون سرو راست قامت  چون صنوبر صبور چون بلوط مقاوم  چون رود روان  چون خورشید با سخاوت چون ابر با کرامت  چون کوه استوار آرام چون اقیانوس و روشن...
18 مرداد 1394

احساس

با خنده هایش شاد میشوم و با اشکهایش می گریم تحمل دردش را ندارم شیطنتهایش  را  دوست دارم و به حرفهای بی وسروته اش با جان و دل گوش می دهم  سوالات عجیب و غریبش را صبورانه و بارها و بارها جواب می دهم از تماشای بازی اش چنان لذت می برم که  گاهی ساعتها محو تماشای بالا و پایین پریدنش   میشوم و متوجه گذر زمان نمیشوم با ذوق و شوقش  به ذوق می آیم  و اگر چشمانش را ناراحت ببینم دنیا روی  سرم خراب میشود دو ست دارم خودم را آنقدر کوچک کنم که او حس کند با همسن خودش بازی میکند تا بیشتر  لذت ببرد همیشه بهترینها را برای او میخواهم و تا اوسیر نشود غذا از گلویم پایین نمی رود تا نخوابد خوابم نمی برد تا بهتری...
13 مرداد 1394