شیطون کوچولو

خاطرات امیرحسین

94/08/26

سلام عزیزتر از جونم چند وقتیه از زمانی که از شیر گرفتمت نصفه شبا تو خواب همش جیغ میزنی این موضوع خیلی منو کلافه کرده نمیدونم چی کار کنم و دلیلش چیه امروز با یه مشاور کودک صحبت کردم گفت که کاملا طبیعیه و به مرور زمان درست میشه روزای سختیه برام چون شبارو خوب نمیخوابم وصبحش باید سر کار برم وهم نگرانتم. امیدوارم زود تموم بشه .
26 آبان 1394

وجود کبریایی پروردگارم

این روزها... گاهی دستهای کوچکش را می گیرم و نگاه میکنم... به ناخن هایش، بند های انگشتانش و به پوستش نگاه میکنم و می بوسمشان.  انگار خدا را در مشت های کوچک پسرم پیدا کرده ام. به چشم های او بوسه می زنم  . به لبانش چشم میدوزم و به دندانهای زیبایش. با او بازی می کنم و در آغوشم می فشارمش... . آرام با خود میگویم: پسرم تجلی کوچکی از وجود کبریایی پروردگارم است. ...
20 آبان 1394

23 ماهگیت مبارک

امیرحسینم عزیزکم ،کوچولوی مهربونم ، پیشرفت چشمگیری کرده کامل صحبت میکنه و جمله هم میگه علاقه زیادی به باب اسفنجی و چرا داره وخیلی بامزه اس که به مامانی بابا و مامانی مامان و خودم میگه ما زلا(مامان زهرا)     به خودشم میگه امی شونی (امیرحسین )      امیرحسین عشق مامان کیه : امی شونی  نفس مامان کیه : امی شونی مازلا امی شونی بیبر بچرخیم( مامان زهرا امیرحسن وببر شهربازی از این چرخ فلک ها که میچرخن سوار بشه ) ما زلا امی شونی پسرنازشه ( مامان زهرا امیرحسین پسر نازه مامانشه )                        ما زلا آقا مغازه ، بچه ها نوسابه نیمی...
16 آبان 1394

برایت آرزو دارم ...امیرحسینم

دعایت می کنم ، عاشق شوی روزی بفهمی زندگی بی عشق نازیباست  دعایت می کنم با این نگاه خسته ، گاهی مهربان باشی  به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها بخوانی نغمه ای با مهر دعایت می کنم ، در آسمان سینه ات  خورشی مهری رخ بتاباند دعایت می کنم ، روزی زلال قطره  اشکی  بیابد راه چشمت را سلامی از لبان بسته ات ، جاری شود با مهر دعایت می کنم ، یک شب توراه خانه خود گم کنی  با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را دعایت می کنم ، روزی بفهمی با خدا  تنها به قدریک رگ گردن ، وحتی کمت...
3 آبان 1394

خداحافظی با شیر مادر

  سلام عشقم  امیرحسینم 1 سال و10 ماه و14 روز از شیر مامانش تغذیه کرده نوش جوونت مامان برگی دیگر از مادرانگیم . . . برگی دیگر از زندگی تو . . . با شروع این روز دیگر شیره ی جانم را برای وقت خواب هم نداشتی راه که میبردمت تمامی نجواها عاشقانه بود با بوسه هایی پیاپی بر گونه هایت که گاه خیس از اشک میشد تو بودی و سری که روی شانه ام بود با چشمانی نگران و نیمه باز من بودم و بغضی فرو خورده بغضی پر از دلتنگی برای تمام این لحظات زیبا دلم تنگ میشد واسه اون لحظه هایی که بغلت میگرفتم و بهت شیر میدادم  موهای مخملیتو نوازش میکردم یه وقتایی دستاتو میاوردی به طرف صورتم و با لب هام بازی میکردی ...
3 آبان 1394
1