شیطون کوچولو

خاطرات امیرحسین

پروفایل من

شرح وبلاگ

پنج شنبه 14 آذرسال92 ساعت 14:50توی یه روز برفی بعد از 4سال زندگی مشترک من وعلی خداوند به ما یه شیطون کوچولو هدیه داد. اسم این پسر ناز وامیرحسین گذاشتیم.برای امیرحسینم مینویسم... برای زمانی که دیگه بزرگ شده و رسیده به سن بلوغ; سنی که باعث سرکش شدنش میشه, و یا شایدم گوشه گیر شدنش! برای وقتایی که دوستانش رو, و با دوستانش بودن رو, به من و با من بودن ترجیح میده! و برای زمانی که بزرگ شده; وقتایی که دوس داره تنها باشه تا با من...! وقتایی که دلش گرفته از دنیا...! وقتایی که شاده و پر از هیاهو...! وقتایی که دلش همدم میخواد...! وقتایی که حس میکنه مامانش پیر شده یا درکش نمیکنه...! و برای زمانی که عاشق میشه...! . . . . *میدونم که همه این حس ها رو تجربه میکنه!* پس همه رو مینویسم برای اون وقتا... تا بخونه و بدونه... من در هر شرایطی که باشه در کنارشم و هواشو دارم... و به اندازه تمام روزهای بچیگیش دوسش دارم...

نویسندگان

آمار

تعداد مطالب : 157
تاریخ عضویت : 30 دی 93