امیرحسین نفس ما امیرحسین نفس ما ، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره
بابا علی بابا علی ، تا این لحظه: 44 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 39 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره
پیوند عشقمونپیوند عشقمون، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

شیطون کوچولو

مهربونم

سلام نفسم ، این روزا خیلی وقت نمی کنم به وبلاگت سر بزنم من وببخش اسفنده وتو محل کارم سرم خیلی شلوغه . خونه رو که دیگه نگو کلی کار تلنبار شده روی هم دارم که نمیدونم کی باید انجامش بدم . چند روز پیش بابا علی تصادف سنگینی داشت که خدا رو شکر به خودش آسیبی نرسید ولی ماشین... خلاصه الان بدون وسیله هم هستیم فعلا تا ببینیم کی ماشینمون تعمیر میشه . دیروز یه کمی روغن روی دستم پریده بود دستم کمی قرمز شده بود وسوخته بود بهت گفتم امیرحسین ببین دست مامانی اوف شده درد میکنه ، گفتی آخی چی شده الهی بمیلم بده بوس کنم بعد دستم و بوسیدی وکفتی خوب میشه   قربونه مهربونیت برم پسرم نفسم  ...
8 اسفند 1394

روز ولنتاین

قند عسلم از همون لحظه ی شکل گرفتنت، احساس می کردم با ورود تو به زندگیم خیلی چیزا عوض می شه. احساسم نسبت به تو و عشقی که تا اون روز مثل اون رو تجربه نکرده بودم، با شنیدن اولین صدای قلبت شدت گرفت. این عشق و علاقه بیشتر شد وقتی در رحمم بازیگوشی می کردی و به خصوص اون روزی که برای اولین بار وجود نازنینت رو لمس کردم. لمس وجودت برای اولین بار و بعد از اون شیر خوردنت همه و همه عشق و علاقه ام رو به تو زیاد و زیادتر کرد. اولین باری رو که بلند خندیدی هیچ وقت، هیچ وقت فراموش نمی کنم ، هر روز که گذشت بیشتر و بیشتر عاشقت شدم. عشقی وصف ناشدنی، هر بار که تو رو غرق بوسه می کنم و در آغوش می گیرم انگ...
26 بهمن 1394

خاطرات

پسر عزیزم امیرحسین  ما انسان ها به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم ، وبه آن ها وابسته می شویم وهر چه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود ! پس هر کسی را که بیشتر دوست داریم و میخواهیم بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم . دوستدار تو : مامان زهرا     ...
13 بهمن 1394

خرید ماشین

سلام قند عسلم پنج شنبه که برای خرید به تیراژه رفته بودیم طبق معمول از این ماشینایی که برای کوچولوهاست گرفتیم که هم تو بازی کنی هم ما راحت تر خرید کنیم وقتی که کارمون تموم شد و میخواستیم بریم که شروع کردی به گریه کردن ماسینم ماسینم ، امی شونی ماسین میخواد  توی ماشین کلی گریه کردی که ماسین میخوام خلاصه نتیجه کار رفتیم بوستان و این ماشین و برات خریدیم . عکس ماشینت وبعدا برات میذارم عشقم 
10 بهمن 1394

اندر احوالات این روزها

سلام عزیزکم  ، از مریضی های پی در پی تو بگم که دیگه امان مونو بریده واز دکتر رفتن خستمون کرده ومدام در حال سرفه کردنی ، خوب میشی وبعد از دو روز دیگه دوباره روز از نو وروزی از نو  ودکتر میگه به خاطر هوای آلوده وسرده که تند تند مریض میشی وگفته که اصلا از خونه بیرون نیایی  ولی چه کنم که هر روز برای رفتن به سر کار و بردنت به خونه مامانی باید بیرون بیارمت . از خستگی های زیادم بگم که هر روز با عجله از شرکت برای رسیدن به خونه وآشپزی ورسیدگی به کارهایی که مربوط به تو نفسم میشه وایضا بابایی بیرون میام البته بابایی هم تا دیر وقت سرکاره وبرای زندگیمون تلاش می کنه .از شیرین زبونیات بگم نفسم که دیگه کاملا صحبت میکنی وهمه چی ومتوجه میشی وا...
29 دی 1394