امیرحسین نفس ما امیرحسین نفس ما ، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
بابا علی بابا علی ، تا این لحظه: 44 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 39 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
پیوند عشقمونپیوند عشقمون، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

شیطون کوچولو

بدون عنوان

شیطون کوچولوی من دیروز که ازکارم برمیگشتم خونه نزدیک محل کارم یه فروشگاه بزرگی هست که بازیها وکتاب های هوشی کودکان رو عرضه میکنه رفتم اونجا تو ذهنم بود که برات فلش کارت هایی تهیه کنم که حروف الفبای فارسی همراه با انگلیسی روداشته باشه خیلی بین چیزایی که تو فروشگاه بود گشتم تا اینکه چیزی رو که میخواستم پیدا کردم . امیدوارم به خوبی ازشون استفاده کنی نفسم. ...
31 ارديبهشت 1394

روزهای شیرین با امیرحسین

پسرک شیطونم به حالت دو راه میره ومیچرخه ومیرقصه , خودشو لوس میکنه و وقتی کاری میخواد انجام بده که مورد قبول ما نیست یا به اصطلاح خراب کاری کنه زبونشو درمیاره و هر موقع زبونشو درمیاره بیرون   ما متوجه میشیم که یه شیطنتی میخواد انجام بده  موقع نماز خوندن مدام میگه نماس نماس نماس یعنی به من مهر بدین بعدشم سرشو میذاره رو زمین وسجده میکنه یه موقع هایی هم مهرو میذاره تو دهنش و میگه نماس نماس  مدام اسم همه رو نام میبره و میگه : بابا بابا   امیرحسین بابا چی     بابا ات ات  امیرحسین بابا چه جوری ات  بعد دستشو به نشانه زدن میبره بالا ومیاره پائین ومیگه ای ای هر چیز...
29 ارديبهشت 1394

سفرمشهد94

سلام قند عسلم زمانی این پست و میذارم که از سفر برگشتیم سه شنبه بعد ازظهر به سمت مشهدحرکت کردیم وشنبه صبح تهران بودیم سفرمون بد نبود خوش گذشت مخصوصا به تو که همش به من چسبیده بودی فکر کنم به تو بیشتر از همه خوش گذشت  موهاتم اونجا کوتاه کردیم یعنی به عبارتی کچلت کردیم این اولین باری بود که به آرایشگاه میرفتی           اینم عکس امیر مهدی با امیرحسین که هر چی میخوری به امیرمهدی هم میدی ومیگی  : مدی مدی بخو بخو           وای که عکس گرفتن از توی وروجک خیلی سخته      رفتن امیر حس...
28 ارديبهشت 1394

روزهای زندگیم گرم میگذرد با تو

نفسم امیرحسین  با توام ...چرا هر چه نگاهت میکنم حریص ترت میشوم؟ چرا هر روز برایم زیباتری ؟ چرا عطر تنت را هر چه عمیق تر نفس میکشم کم می آورم ؟ چرا وجود کوچک و لطیفت اینقدر آرامم میکند؟ چرا تو میخندی من دلم پرمیکشد؟ چرا جانم در مقابل هر نفست فدا میشود؟ چرا تمام آرامشم با بودنت کامل میشود؟ چرا دل نگران هر لحظه ات هستم ؟ چرا اینقدر دوستت دارم پسرم ...اصلا قدری ندارد! من در تو تمام شدم... تو زندگی هستی ...خود خودش! چرا این همه شگفتی را...این همه احساس بی نظیر را...این همه دیوانگی را...یک چون  است ... من یک مادر هستم.. مادر یک زندگی! خوشحالم با تو مادر شدم...   ...
19 ارديبهشت 1394

پارک پردیسان

عشقم جمعه باهم رفتیم پارک پردیسان          قربونت برم که کلی ذوق کرده بودی وهمش میگفتی جوجو               ...
13 ارديبهشت 1394

بدون شرح

جمعه بد از ظهر رفتیم خونه باباسه وشب با هم رفتیم دریاچه چیتگرکه خیلی شلوغ بود به همین خاطر تو ورودی دریاچه نشستیم. واین هم شما از بدو ورود....         این هم عسلم که  بازیاشم مثله خودش شیرینه ​       حالا برعکس         ...
13 ارديبهشت 1394