روز های تابستان
داستان جوجه
سلام عزیزترینم داستان از اینجا شروع شد که یه یه بچه گنجشک افتاده بود تو حیاط مامان فاطمه و شما گنجشک و گرفته بودی و آوردی بالا خیلی هم دوستش داشتی بعد از اونجا شروع شد که گفتی من چرا حیوون خونگی ندارم . میگفتی من دوست دارم سگ داشته باشم یه بار میگفتی خرگوش میخوام . به هر صورت به خاطر اینکه نگهداری شون سخته و شما هم آلرژی داری تصمیم گرفتیم جوجه بخریم. و شد دوتا جوجه گوگولی داستان جوجه...
مرد کوچکم
مردِ کوچکم روزی تکیه امنی برای یک زن میشوی مانند پدرت شانه هایت پناهگاه میشوند و دستانت امنیت بخش دستانی دیگر و من آن روز مث امروز و همیشه به داشتنت افتخار میکنم ...
آبادان خرداد۱۴۰۰
حصارک
زود بزرگ نشو فرزندم آرام آرام پیش برو کودکی کن آن سوی سن و سال خبری نیست. کودکی کن از ته دل بخند...
جشن الفبا ۱۴۰۰/۰۲/۲۸
پسرم باسواد شدنت مبارک، از این به بعد می توانیم بعضی از حرف های مردانه را برای هم بنویسیم و آن ها را برای خودمان نگه داریم، مثل یک راز. خیلی برای ما باارزشی. پسر زرنگم، حالا که باسواد شده ای متوجه می شوی که تلاش کردن اگر سخت هم باشد ارزش دارد، امیدوارم همیشه تلاش کنی، سختی ها را تحمل کنی تا موفق شوی. باسواد شدنت مبارک پسر خوبم. ...









