شیطون کوچولو

خاطرات امیرحسین

94/12/26 اسفند

امیرحسینم  بازهم طبیعت نو می شود و رنگ عوض میکند تغییر میکند تا بفهمیم زندگی یعنی همین تغییرات یعنی همین عوض شدن ها.....درس بزرگی باید از طبیعت گرفت ... درس ساده و یکرنگی بودن شما هم هر روز بزرگ و بزرگ تر میشوی و عوض می شوی مانند طبیعت رنگ عوض می کنی  دیروزت شبیه امروزت نیست ..این بعنی بزرگ شدن تو ...یعنی رشد کردن تو   خوشحالم در کنارت یک سال هم سپری شد یک سال با تمام سختی ها و شادی ها  خدا راشکر میکنم بابت این همه زیبایی  بابت مادر شدنم ..بابت اینکه دسته گلی مثل تو را دارم  بابان اینکه لیاقت بزرگ کردن تو را داشتیم خدا ممنونم   ...
26 اسفند 1394

مهربونم

سلام نفسم ، این روزا خیلی وقت نمی کنم به وبلاگت سر بزنم من وببخش اسفنده وتو محل کارم سرم خیلی شلوغه . خونه رو که دیگه نگو کلی کار تلنبار شده روی هم دارم که نمیدونم کی باید انجامش بدم . چند روز پیش بابا علی تصادف سنگینی داشت که خدا رو شکر به خودش آسیبی نرسید ولی ماشین... خلاصه الان بدون وسیله هم هستیم فعلا تا ببینیم کی ماشینمون تعمیر میشه . دیروز یه کمی روغن روی دستم پریده بود دستم کمی قرمز شده بود وسوخته بود بهت گفتم امیرحسین ببین دست مامانی اوف شده درد میکنه ، گفتی آخی چی شده الهی بمیلم بده بوس کنم بعد دستم و بوسیدی وکفتی خوب میشه   قربونه مهربونیت برم پسرم نفسم  ...
8 اسفند 1394
1